تبليغاتX
درد دلهای شبانه
 
شعر و مطلب
 

حرف تازه قصه ای نو

از حکایتهای شیرین دل بیگانه ام

خرده نانی در نوک گنجشککی مست

خواب زیبای گل سرخ سحرگاه

یاد امواج خروشان صداها

شکوه های دم به دم تا ظهرتب دار

سرخی تب دار سیمای دوره گردی بیدل

در سکوت وخلوت ظهر گرما سوز

کوچه داغ" ازهجوم همهمه ها اسوده!!!!!!

زیر سایه تک درختی نزدیک"" خستگی در میکرد

ساعتی بعد ........................

عصر خسته با هیاهوی خوشیها

مژده شبهای ارام با تب رویا به رویا

خیسی برگ درختان وکف حیاطی کوچک

شرشر فواره ""وسط حوض نیلی خالی گشته

خنکای وصف خیالی شیرین

اه ه ه ه ه ه........بوی خاک مرطوب........

مرهم هرم تن سوز روزی پر شور

لحظه ای بعد شب امده با باغ ستاره

چشمهای نیمه باز در سر سفره شام

در جدالی شیرین بین بیداری وخواب

تن الوده بخواب" خود سپرده است به خواب

دستهای مهربان یک عاشق

میبرد جسم الوده به خواب

بنشاند بر تخت شاهی رویاها

لحظه ای بعد گریز از خواب

چشم در باغ ستاره بردن

اه ه ه ه ه ه خدایا.......

ماه به اندازه حباب چراغ نزدیک است........

و باز افسونگر خواب اهسته و نرم

میخزد لای ان باغ ستاره

و دمی بعد ..........صبح دل انگیز دگر

مژده وعده دیدار دگر....... با خنده های بسیار دگر

و دمی بعد تر از ان.........

افسوس ان خاطره ها و انهمه ان .....های زیبای دگر

یاد اون روزها تا همیشه سبز باد

 

 این شعر نیست فقط یه دلنوشته است همین وبس.......................فقط همین

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 4:16  توسط  کورش  | 

دلی پر خون" نگاهی سخت ازرده

لبی بسته"غروری بس پژمرده

هزاران قصه گفته"هزاران شعر نا گفته

حکایت دارد از این روح افسرده

میان گردش ایام بی نام و نشانم

سرود بودنم هر دم بخوانم

بخوانم من ز سودای دل خود

که تا شاید در این حالت نمانم

نهفته در دلم حس جوانی

ولیکن ملول از نامهربانی

چگونه قصه ام را باز گویم؟

چگونه من بگویم این معانی؟

درون قایق کوچک سر گشتگیهام

همه گشته پر از دلبستگیهام

شدم همبستر تکرار وتکرار

من وداغ دل و دلخستگیهام

همین قصه دراز است و مکرر

فقط با یاد حق هستم منور

هزاران بار شکرش را بگویم

کز این رحمت بشد نامم مصور

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:18  توسط  کورش  | 
امشب مطلب زیبایی رو از مجله اینترنتی ایران ایران با نام قصه عشق

خواندم که پیش خودم فکر کردم گذاشتنش در وبلاگم خالی از لطف

نیست و تشکر میکنم در اینجا از تمام کارکنان محترم مجله ایران ایران

که زحمت میکشن و مطالب  مختلف وزیبا  رو برای اعضا خود میفرستن

قصه عشق!

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات .

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از

آنجا بود کمک خواست.

"ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا

در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

"غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت ....

اما آنچنان غرق در خوشحالی بودکه اصلاً متوجه عشق نشد.!!!!

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک بزرگتر بود. 

 عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد 

  اسم ناجی خود رابپرسد.

هنگامیکه به خشکی رسیدند  ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:10  توسط  کورش  | 

کام دل بگرفته ام از نام تو

به بامی ننشسته ام جز بام تو

چون شدم صید وشدم صیاد تو

هیچ دامی نگرفت مرا جز دام تو

عشق من ای اولین واخرین

عشق تو باشد برایم بهترین

تو شدی سرور به این ویرانه دل

پیش سرور میشوم من کمترین

غنچه نازم ای عزیز ویار من

مونس درد من وغمخوار من

نغمه خوب وخوش اهنگ منی

ای که دردت میشود ازار من

خاک پایت سرمه چشمان من

عشق گرمت میشود درمان من

صحبت از فصل وجدایی گر زنی

باورم کن هر دو عالم میشود زندان من

مرگ بر من گر جز به تو شادی کنم

بی تو من با دیگری احساس ازادی کنم

میکنم ان سینه ام را چون به خاک

گر به جز یاد تو من یادی کنم

من فدای ان همه عشق ووفای بی ریات

من فدای ان جلال وعشوه ناز نگات

زاریم از بهر ان اندوه توست

ای فدای ان اندوه تو وگریه های بی صدات

بی تو این خسته دلم مسکین شود

خوشه چین حسرت وغمگین شود

میکنم زاری به درگاه خدا

کاین جدایی شادی و تمکین شود

ناز بنیاد ای مثال مهر وماه

چون شنیدی زجه وناله واه

چون بدیدی حال زار دل بیچاره ام

خواهشم را کن اجابت با یک نگاه

 

تقدیم به تو ای بهترین گل که خیلی بهتر از توصیفات من در این شعر ناقص من هستی

ای نغمه عزیزمممممممممممممممم

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 4:48  توسط  کورش  | 

گل بی خار منی نغمه اواز منی

سوز دل و ساز منی همدم هر راز منی

بی تو خزانم ودر اغوش خزان الوده

تو شبستان نیاز وبهار پر نازمنی

در فشانی تو هر دم میشود قند مکرر

رخ خود تا بنمایی میشوی شمس منور

کوی تو کوی گلستان بهشت است

باغ پر زگلم تویی عشق مصور

چون من کمم در پیش تو از عشق کم دم میزنم

ورنه تویی عشق من وبا تو خنجر به هر غم میزنم

میخواهمت میخوانمت ای نغمه جان ای معنی ارامشم

شرمنده ام از روی تو کز حرف دل ارامشت بر هم میزنم

 این شعر رو تقدیم میکنم به نغمه خانم عزیزم که نماد بهار وپیک بهار هست

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 4:3  توسط  کورش  | 
پیشاپیش سال نو را به نغمه عزیزم و به همه مردم تبریک میگم و از درگاه

خدای مهربان ارزوی بهترینها رودر سال جدید برای همه وبرای

نغمه عزیزم دارم

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:6  توسط  کورش  | 

هر دمی میشنوم که گویند بهار می اید

سبزی وعشق وترنم ونگار می اید

روزوسال نو در قدم فصل میلاد ربیع

با چه شوق وطرب وجشن به کنار می اید

گرچه این راز کنون در سبد مهر دل است

صحبت میل وطرب در تن واین اب وگل است

ولی افسوس خورم چون که در اغوش خزان

برگ زردی شده ام وفکر طرب بی حاصل است

تن سپرده به خزان و تیر خورده ز جفا

ناله ام نیست بجز خش خش من کنج قفا

خوشه چین غم ودردم در موسم شعر وقرار

گرچه من زاده شدم در انجمن مهر ووفا

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 3:37  توسط  کورش  | 

تیر رخوت بر تنم باز در خود مانده ام

برگی از تاریخ دل را باز با خود خوانده ام

اه از این عمر بی حاصل چنین اشفته رفت

حرف من ایدل شدو بخون اغشته رفت

شمع بی نوری شدم در محفل گرم نگار

لیک سودی نبود در بی نوری من ماندگار

طعمه طعنه شدم من شاخه بی بر شدم

دراین صبح شباب نگرفته کام اخر شدم

هر دم این صورت من ز اشکم نمناک است

نوای ساز شکسته دل من اهنگی غمناک است

نغمه و یاد وحضور سبز تو بر کند بنیاد غم

با در افشانی تو درویش جانم میشود جمشید جم

نام تو نور می تابد همچو معنایش به جان خسته ام

چون کلیدی می گشاید قفل سنگین دل وابسته ام

یاد ان شبها بخیر یاد ان شبها که بودی همدمم

یاد باد گرمای مهرت که می شد مرهمم

تو خروش عشقی و تندیس گل و شعر وعبادت

تو شکوه فضلی و ارامش وحس شهامت

اه از این ناکامی من کاش باشی در کنارم

بی گمان ارامشم را با تو دارم ای گل همیشه بهارم

رد پایت همچو عطر گلهای بهاری مانده بر جا

ایم من بر وعده گاهم با دو چشم منتظر همیشه شبها

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:33  توسط  کورش  | 

منم ان قصه بی نام وبی سر

منم ان مرغک بی بال وبی پر

منم ان شب زده جا مانده در شب

منم ان جان مریض الوده در تب

منم ان خون جگر ان دل شکسته

منم ان تار و پود از هم گسسته

منم ان خانه ویرانه در خویش

منم ان خانقه بی مهر و درویش

منم ان سکه سیاه و نا چیز

منم ان سرخی غروب پاییز

منم ان تلخی بی اعتباری

منم ان مرده بی یادگاری

منم ان درد مند ارزومند

منم ان اسیر بسته در بند

منم ان مستی الوده در غم

منم ان مرگ ارام و کم کم

منم ان ناله پر ز سکوتم

منم ان مدعی بی وجودم

منم ان دستخط بر باد رفته

منم ان قصه از یاد رفته

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 4:37  توسط  کورش  | 
السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین----------------------------------------

شهادت سید الشهدا ع ویاران با وفایش را به همه مسلمانان وشیعیان  تسلیت میگم وشهادت ابولفضل العباس علمدار وسقای کربلا را هم به همه عاشقان ان  بزرگوار وبلند مرتبه تسلیت میگم

امشب دلم خیلی گرفته یا حسین ع  یا ابوالفضل العباس ع  من امشب با یه دنیا خجالتی اومدم هیچ ابرویی ندارم اما در عین بی ابروییم امدم بگم با این جان بی مقدارم که قربانتان برم

قربان مظلومیت ولب تشنگیتان برم قربان ایثار وپهلوانیت برم یا ابوالفضل

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 22:47  توسط  کورش  | 
با سلام به نغمه عزیزم وتشکر از ابراز عشق ومحبتی که در قالب شعری

زیبا در وبلاگشون  به بنده حقیر داشتند وهر چقدر فکر کردم دیدم واقعا

دشواره خودم بخوام جوابی در خور این مهر وعشق به ایشون بدم برا همین

از حضرت حافظ علیه رحمه کمک گرفتم واین شعر رو تقدیم میکنم به گل

عزیزم خانم نغمه گلم

همنشین دل

به مژگام سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد اندم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

زتاب اتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیارای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجائی ساقیا بر خیز

که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث ارزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم

با نثار تمام عشق قلبیم تقدیم به گل عزیزم خانم نغمه گلم

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 3:46  توسط  کورش  | 
همه عمر به خود سوزی خود در شررم

بی گمان از سخن دوست من بیخبرم

شاهدم و طعنه زنم بر دل ریشم هر دم

زین گلایه که کنم باز من بی اثرم

شب وتنهایی و ماه و من و اندیشه او

من در این معرکه درد و نگاه در گذرم

اینهمه درد و سخن مانده در سینه من

باز ز سنگ خارا من زبان بسته ترم

می برد شمع خیالم تا به اوج رویا

دعوت مجلس انسم میکند در نظرم

نور افشانی و رقص و قدح و جام می اش

به خیالم که در این بزم زهمه پیش ترم

دلم صحبت از تلخی هجر و تمنا میکرد

بی خبر بودم خویش زهمه تلخ ترم

جرعه ای می بزدم  در ان بزم خیال

غافلم می نزده از همه کس مست ترم

پس از ان ولوله مجلس انس بیخبری

بانگ بر میزنم اخر زهمه کهنه ترم

خم ابروی شب و خنده و بیداری من

زاری و حسرت ودرد من خون جگرم

بنده تقصیرم ولیک شالوده من پر ز وفا

جام وفا میدهدم ساقی شیرین سخنم

از عیش شبابم داد مرا صادق پند

تا به اکنون خزان در خم کوچه در بدرم

با همه در جا زدنم تو مسیر بیخبری

چون قصه بی نام و نشان هنوزم در سفرم

می شکند پاره دلم  ز زخم دل  و جان نگار

کی به قسم؟مر جان بدهم داندم من خسته ترم

مدعی قصه خود لیک نیم در این نظم

زانکه در وادی شعر ناپخته و بی بال و پرم

گرچه زند تیر فراق بر دل گلواژه من

شرمنده به امید وصال بر در دوست مینگرم

شب به سیاهی معروف غم به غریبی مانوس

نغمه تو در این دو میکندم  جلوه گرم

(بدون تمام دردها ی گفته و ناگفته ام اگه زیبایی داره این شعر پر از ایرادم اون زیباییهاش رو تقدیم میکنم

به گل عزیزم خانم نغمه )

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:40  توسط  کورش  | 
چو امدم به کویت ای نغمه زن عشق

                        نم نم باران تو می باردم ای پرده زن عشق

چون خیس شدم زباران عشقت ای اشنا

                          اواره گشتم در کوی ودشت تو به امید یک نگاه

با سودای عشقت از شب تا به سحر من سوختم

                            به امید وصالت به دروازه ارزوها دو چشمم دوختم

ز باران عشقت بزد رنگین کمان بر دشت دلم پل

                                 خار و خس کویر دلم ز معجزه ناز تو شد گل

تو معنی ایثار و نجابت پاکی و طراوت

                            من معنی بی نام و نشانی ام و درد و مصیبت

با عشق تو مرداب دلم شد چشمه جاری

                             وین جمله الوده به اشکم بشود یادگاری

با این دل پر خون و جگر  صد پاره بنالم

                              کای نغمه زیبا رخ و پر حسن و کمالم

امید که نازت بکشد ان یار جگر سوز

                              بر سر بنهد این گل من هر شب و هر روز